پادکست ها

آن روز که سارا مثل همیشه شروع کرد از داشته‌های من بگوید و از نداشته‌های خودش ابراز تأسف کند، مثل همیشه لبخند زدم و حرف را عوض کردم و گفتم: پاشو بریم آلان بچه‌ها میرسن منم هیچ کاری نکردم… جاری‌ام را می‌گویم، اینکه بعد از چند سال توانسته بودم با همه حسادت‌هایش کنار بیایم کار […]

چرا شناخت حساسیت‌های همسر مهم است؟ سال‌ها طول کشید تا بفهمم همسرم روی چه چیزهایی حساس است. تا وقتی که با تذکرها و دلخوری‌های پی‌درپی مواجه نشدم، نمی‌دانستم بعضی از رفتارهای ساده‌ی من، چقدر می‌تواند او را آزار دهد. هر بار بحث، خستگی، سکوت، فاصله… همه‌ی این‌ها نتیجه‌ی ندانستن بود؛ ندانستن دنیای درونی کسی که […]

قبول دارید حسی که دیدن عکس‌های چسبانده شده به صفحات آلبوم دارد توی هیچ گوشی پیدا نمی‌شود ؟! چیزی که کم‌کم دارد به خاطره‌ها می‌پیوندد. درست است که همه‌چیز امروزی شده و پیشرفت کرده، اما نوستالژی‌ها تا ابد دوست‌داشتنی می‌مانند، شاید چند سال دیگر یا نه ! همین امروز، آلبوم داشتن شده جزء نوستالژی‌ها ! […]

خم شد و چمدانش را به‌زحمت روی سرامیک کشید جای تعجب داشت که همسرش به صدای چرخ‌های چمدان از اتاق بیرون آمد، همان اتاقی که تمام پروژه‌هایش را آنجا انجام می‌داد مریم هرروز یک فنجان چای و چندتکه بیسکوییت می‌گذاشت توی سینی در می‌زد و روی میزش می‌گذاشت، او همان‌طور که سرش پایین بود و […]

  چند ماهی بود که از نامزدی‌شان می‌گذشت، ندا حجاب کامل داشت اما چادری نبود. همان روزهای اول خواستگاری به سعید قول داد که چادر سر می‌کند. روزها توی خانه چادر نخی گل‌دار مادرش را سر می‌کرد و می‌رفت آشپزخانه برای پدرش چای می‌ریخت، ظرف‌ها را از روی میز نهار جمع می‌کرد و خیلی کارهای […]

خیلی دوستش داشت آن‌قدر که با همان لحن عاشقانه که در خانه داشت و بین دو نفرشان حاکم بود در میان جمع صدایش می‌کرد. همین باعث شده بود که خواهر و برادر رضا حساس شده بودند و درحالی‌که لبخند کجی به هم می‌زدند زیر لب می‌گفتند سارا جون ملوس خودم پیشی خودم… و درنهایت می‌زدند […]

  بچه که بودیم عزیز جون همیشه می‌گفت : «بچه‌ها دور سفره جمع شدن برکت میاره » خواهر کوچکم عروسک به دست از اتاق می‌دوید وسط پذیرایی و بلند می‌پرسید: + عزیز برکت یعنی چی؟ عزیز هم از زیر عینک دور چوبی قهوه‌ای‌اش نگاه می‌کرد و با لحن کش‌دار همیشگی‌اش می‌گفت: – برکت یعنی مهر […]

  بچه که بودیم بهترین تفریحمان همان شب‌نشینی‌های فامیل بود. همیشه ذوق خانه‌ی عمو را داشتیم بس که زن‌عمو مهربان بود و می‌گذاشت هر کار دلمان می‌خواهد انجام دهیم، از اتاق گرفته تا پذیرایی و آشپزخانه همه را به هم می‌ریختیم و او خم به ابرو نمی‌آورد. اما یک‌چیز را خوب می‌دانستیم که اتاق عمو […]

هرکسی می‌توانست از برق چشمانش بفهمد که چقدر همسرش را دوست دارد، صدای زنگ خانه که می‌آمد، هول هولکی می‌رفت جلوی آینه و سروصورتش را مرتب می‌کرد، حالا چه خانه خودشان بود چه جای دیگر! عشقی که بنشان بود دست‌کمی از عاشقانه‌های لیلی و مجنون نظامی نداشت. از آن عشق‌هایی که آرزوی هر دختر و […]

ساعت اول اصول حسابداری یک داشتیم و سر کلاس نشسته و منتظر استاد سعیدی بودیم. هوای پاییزی از درزهای پنجره وارد کلاس می‌شد و حالم را بهتر می‌کرد، هرچند خیلی به رشته‌ام علاقه نداشتم اما عاشق دانشگاهم بودم، از همان دوره اول دبیرستان با رویای قبولی در دانشگاه تهران درس‌هایم را می‌خواندم. گوشی‌اش زنگ خورد، […]

تجربه های معنوی مشترک مجرد که بودم.، خیلی دوست داشتم من و همسر آینده‌ام مثل این بچه هیئتی‌ها بنشینیم روی موتور و از این هیئت به آن هیئت برویم… ماه رمضان مجلس حاج‌آقا مجتهدی توی بازار و محرم مراسم حاج محمود و حاج منصور ارضی. تازه این‌ها مناسبات دینی است شرکت در 22 بهمن‌ها و […]

تیم پشتیبانی مرکز مشاوره یارا در تلگرام پاسخگوی شماست

ارتباط سریع در تلگرام