خم شد و چمدانش را بهزحمت روی سرامیک کشید
جای تعجب داشت که همسرش به صدای چرخهای چمدان از اتاق
بیرون آمد، همان اتاقی که تمام پروژههایش را آنجا انجام میداد مریم هرروز یک فنجان چای و چندتکه بیسکوییت میگذاشت توی سینی در میزد و روی میزش میگذاشت، او همانطور که سرش پایین بود و با چشمهای جمع کردهی پشت عینک مدارهای الکتریکیاش را بررسی میکرد زیر لب میگفت ممنون، او حتی زحمت چند لحظه نگاه کردن به همسرش را به خود نمیداد.
مریم تمام سکوتهای چندسالهاش را آن روز شکست با جمعکردن و بستن چمدانی که حکایت از رفتن داشت…
امیر اما سراسیمه با یک دست دستهی چمدان را گرفت و با دست دیگرش دستان او را آرام فشرد و باحالتی که خیلی وقت بود تجربهاش نکرده بود نگاهش را به چشمان قرمز و پفکردهی مریم دوخت و گفت : ببخش… « دارِ بارون می باره، میرم چتر بیارم بریم زیر بارون قدم بزنیم، باید باهم حرف بزنیم »
لحظات سادهی باهم بودن را نباید دریغ کرد. بهاندازهی خوردن یک فنجون چای یا قدم زدن زیر بارون با یه چتر…