هرکسی میتوانست از برق چشمانش بفهمد که چقدر همسرش را دوست دارد، صدای زنگ خانه که میآمد، هول هولکی میرفت جلوی آینه و سروصورتش را مرتب میکرد، حالا چه خانه خودشان بود چه جای دیگر!
عشقی که بنشان بود دستکمی از عاشقانههای لیلی و مجنون نظامی نداشت. از آن عشقهایی که آرزوی هر دختر و پسری است.
خیلی دوست داشتم بدانم این دو که خیلی سنتی ازدواجکرده بودند چطور میتوانستند اینقدر هم دیگر را بخواهند، اصلاً مگر عشق بعد از ازدواج میتواند اینقدر آتشین باشد!
خیلی گذشت تا فهمیدم که عشقهای بعد از ازدواج ماندگارتر و عمیقتر از دوست داشتنهای زودگذر امروزی است.
راز عاشق ماندن لیلا و سعید را هم فهمیدم! همان هدیه های گاه و بیگاه و بیبهانهای بود که سعید باسلیقه خودش برای لیلا میگرفت و با دستانش، چشمهای او را میبست و میگفت: «اگه گفتی چیه؟» و با همین کار همسرش را شیفته خودش کرده بود.
اینکه هدیه اش چه بود اصلاً برای لیلا مهم نبود، میخواست یک شاخه رز قرمز باشد که من عاشق آنم! یا یک جفت جوراب سفید صورتی راهراه، یا انگشتر برلیان، تنها چیزی که برای لیلا اهمیت داشت، سعید بود که همیشه به یادش بود.