بچه که بودیم بهترین تفریحمان همان شبنشینیهای فامیل بود.
همیشه ذوق خانهی عمو را داشتیم بس که زنعمو مهربان بود و میگذاشت هر کار دلمان میخواهد انجام دهیم،
از اتاق گرفته تا پذیرایی و آشپزخانه همه را به هم میریختیم و او خم به ابرو نمیآورد.
اما یکچیز را خوب میدانستیم که اتاق عمو و زنعمو تنها جایی است که حق نداریم واردش بشویم !
من و برادرم در رویای کودکیمان همیشه فکر میکردیم که شاید زنعمو یک گنجی آنجا پنهان کراتاق خوابده که انقدر حواسش به اتاقشان است و همیشه زنعمو را میپاییدیم.
تا در اتاقخوابشان را باز میکرد، طوری که ما را نبیند پشت سرش میرفتیم تا بفهمیم چه خبر است.
راز گنج اتاق همیشه بین من و برادرم ماند و امروز بعد از گذشت سالها به یاد آن روزها لبخندی مینشیند گوشهی لبمان.
اما مراقبت زنعمو از گنج اتاقشان باعث شده که امروز بعد از گذشت سیوچند سال از زندگی مشترکشان هنوز عاشق هم باشند، عمو و زنعمو را میگویم،
راستی تا ک شما هم مثل من و برادرم خیال نکنید منظورم از گنج یک صندوقچه بوده پر از جواهرات درخشان.