چند ماهی بود که از نامزدیشان میگذشت، ندا حجاب کامل داشت اما چادری نبود.
همان روزهای اول خواستگاری به سعید قول داد که چادر سر میکند.
روزها توی خانه چادر نخی گلدار مادرش را سر میکرد و میرفت آشپزخانه برای پدرش چای میریخت،
ظرفها را از روی میز نهار جمع میکرد و خیلی کارهای دیگر که گاهی صدای مادرش را درمیآورد که« بسه مادر خسته شدی » چرا آخه توی خونه…
ندا حرف مادرش را قطع میکرد و میگفت: «من به سعید قول دادم مامان، بذار خوشحالش کنم»
یک جمعه که ندا و سعید همراه دوستان سعید و خانوادهشان رفته بودند گردش، سعید هرچند دقیقه یکبار سرش را نزدیک گوش ندا میکرد و میگفت خانم مجید و ببین چه قشنگ رو می گیره.
آن روز ندا پکر و بیحوصله برگشت، هر چه مادر اصرار کرد که چه شده جواب نداد.
چند روز بعد درراه برگشت از دانشگاه، سعید دوباره بحث مدل چادر سر کردن مینا خانم مجید را پیش کشید، بهمحض شنیدن اسم مینا
ندا به همریخت و بغض چندروزهاش ترکید و درحالیکه اشکهایش را با پشت دستش پاک میکرد بدون خداحافظی در را باز کرد و رفت…
بعدازآن روز ندا هیچوقت چادر نخی گلدار مادرش را سر نکرد.